تکبیـــــــــــــــر عید سعید فطر


الله أکبر الله أکبر الله أکبر

لا إله إلا الله

الله أکبر الله أکبر

ولله الحمد

الله أکبر کبیراً

والحمد لله کثیراً


عیدکم مبارک


عیــــــــد سعید فــــــطر پیشاپیش مبــــــــارکــــ



عیــــد رمــــضان آمـــد و مــاه رمـــضان رفتـــ

صد شــــکر که این آمد و صد حیـــف که آن رفتــــ

به همین سادگی



همه روز روزه بودن همه شب نماز کردن

همه سال حج نمودن سفر حجاز کردن

ز مدينه تا به کعبه سر و پا برهنه رفتن

دو لب از براي لبيک به وظيفه باز کردن

به مساجد و معابد همه اعتکاف جستن

ز ملاهي و مناهي همه احتراز کردن

شب جمعه ها نخفتن به خداي راز گفتن

ز وجود بي نيازش طلب نياز کردن

به خدا که هيچکس را ثمر آنقدر نبخشد

که به روي نا اميدي در بسته بازکردن


حضرت سعدی:
بس بگردید و بگردد روزگار
دل به دنیا درنبندد هوشیار
ای که دستت می‌رسد کاری بکن
پیش از آن کز تو نیاید هیچ کار

امیــــد . . .


آنگاه که نا امیدی بر جانت پنجه افکنده و رها نمی شوی، به من امیدوار باش.

( سوره زمر / 53) 


سنگینی رویاها . . .


به قول "جنی پال" تو کتاب " سنگینی رویاها " :

وقتی کوچک بودم، جهان بزرگ بود

و من به همه چیز معتقد بودم !

غوطه ور در رویاها بزرگ شدم

آن قدر که از هیولاها و کابوس های شبانه ام بگریزم !

حالا

من بزرگ شده ام

و جهان هم بزرگتر است

و من خیلی کمتر به این معتقدم !!

الــهـی ...


الهی قلبی مهجور و نفسی معيوب و عقلی مغلوب


و هوايی غالب و طاعتی قليل


و معصيتی کثير و لسانی مقرٌّ بالذّنوب


کيف حيلتی يا ستّار العيوب و يا علّام الغيوب


و يا کاشف الکروب ، ‌إغفر ذنوبی کلّها


يا غفّار ، يا غفّار ، يا غفّار


حدیث دوست نگویم، مگر به حضرت دوست


ای مخاطب شِکوه های پنهانی


تو اگر نباشی به که می توان گفت، حرف هایی را که به هیچ کس نمی توان گفت ؟!


یا ســـامع الاصوات


یا ســـــریع الرّضا


اغـــــــــفر لمـــن لا یمــلک الاّ الدّعــا


در میانمار چه خبر است ...


خدایا خسته ام ...


اینها را که میبینم خدایا، چگونه سر سفره افطار لب به غذا بزنم ؟ ...


اللهم عجل لولیک الفرج 


اللهم عجل لولیک الفرج


خــــــــــــدایـــــا


اللهم عجل لولیک الفرج



مرا ببخشید که فقط همین از دستم برمی آید ...


اللهم عجل لولیک الفرج


شرمنده ام






گر لذت ترك لذت بداني


«ابوحمزه ثمالي» از امام سجاد عليه السلام نقل مي كند كه فرمودند: در زمان قديم مردي، همراه زنش سوار كشتي شدند تا به مسافرت بروند بعد از مدتي كشتي دچار طوفان دريا مي شود و به صخره اي خورده و مي شكند و اهل آن همگي غرق مي شوند و از بين مي روند غير از آن زن. امواج دريا زن را كه به تخته شكسته اي چسبيده بود به ساحل جزيره اي مي اندازد كه محل سكونت بعضي از راهزنان و اشرار بود.
زن در ساحل دريا افتاده بود كه يكي از آن راهزنان او را مي بيند و بالاي سر او مي رود. از او مي پرسد: «اي زن! از جن هستي يا انس؟» زن بهوش آمده و مي گويد: «انسانم!» شيطان مرد را وسوسه مي كند و تصميم مي گيرد كه با زن عمل نامشروع انجام دهد. زن كه از انگيزه مرد با اطلاع مي شود مضطرب شده و از ترس شروع به لرزيدن مي كند. مرد مي پرسد: «تو را چه شده است كه چنين مضطرب شده اي؟» زن پاسخ مي دهد: «از او مي ترسم» و با انگشت به آسمان اشاره مي كند و مي گويد: «قسم به عظمت خدا كه تا به حال چنين گناهي مرتكب نشده ام. به خاطر خدا از من در گذر!» حالت پريشان زن در مرد راهزن يقظه و بيداريي پديد مي آورد كه باعث صرفنظر او از گناه مي شود. مي ايستد و با خود مي گويد: «او تا به حال اين گناه را انجام نداده و چنين ترسان است. چطور من مضطرب نباشم كه او را به اكراه مجبور به اين كار نموده ام. من سزاورتر به ترس و اضطراب هستم تا او».
خدا را در نظر آورد و همين ياد خدا او را از گناه نجات داد. برخاست و آن زن را به شهر خود رسانيد و بازگشت. در راه برگشت با راهبي همسفر شد. از قضا هوا بسيار گرم بود و طاقت هر دوي آنها زائل شده بود. راهب به مرد راهزن مي گويد: «اي مرد دعائي بكن تا خدا ابري را بر ما بفرستد تا از تابش آفتاب در امان باشيم».
مرد راهزن كه خود را لايق نمي ديد گفت: «من فكر نمي كنم كه پيش خدا چنين آبروئي داشته باشم كه بخواهم چنين جرأتي به خود بدهم» راهب گفت: «پس من دعا مي كنم و تو آمين بگو». عابد مشغول دعا مي شود و مرد نيز آمين مي گويد پس از لحظه اي، ابري بالاي سر آنها ظاهر شد و آنها شروع به حركت كردند و ابر همچنان بالاي سر آنها سايه انداخته بود و دنبال شان مي آمد تا اينكه بر سر دو راهي رسيدند. از هم جدا شدند و هر يك راه خود را در پيش گرفتند اما مرد عابد با تعجب ديد كه ابر بالاي سر مرد راهزن رفته و دنبال او مي رود.

گر لذت ترك لذت بداني


دگر لذت نفس لذت نخواني

تقدیر ...


گاهی گردش پرگار تقدیر در دست تو نیست ..

باید بنیشینی و نظاره کنی ...

اما "مرکــــــــــــــــز" را ...که درست انتخاب کرده باشی ...

"دلت قرص باشد"...دیگر هر چه می خواهد بچرخد ...

هر چه می خواهد بچرخد ...


ارْجِـــعِی إِلَــى رَبِّـــــكِ راضیــــه مرضیــــه ... فجر 28




رنگ عشق به خدا



وقتی مشکی مد باشه خوبه

وقتی رنگ مانتو شلوار باشه خوبه


وقتی رنگ عشقه خوبه!


وقتی رنگ کت و شلوار باشه با کلاسه!


وقتی لباس های شب تو مهمونی ها مشکی باشه باکلاسه!



وقتی رنگ چـــــ ـــــادر من مشکی شد


بد شد!


افســــ ـــــردگی می آورد!


دنبال حدیث و روایت می گردند


که رنگ مشکی مکروهه!
{-60-}


این گونه باید مطیع والدین بود ...


آیت الله قوچانی نقل می کنند: «همان موقع که آقای بهجت در نجف مشغول تحصیل و تهذیب نفس هستند، عده ای که مطالب عرفانی را قبول نداشتند نامه ای برای پدر آقای بهجت می فرستند و در مورد ایشان بدگویی می کنند و می گویند ممکن است فرزندت از درس و بحث، خارج شود. پدر بزرگوار ایشان نامه ای برای آقای بهجت می نویسد که من راضی نیستم جز واجبات عمل دیگری را انجام دهی، حتی راضی نیستم نماز شب بخوانی.»

آقای بهجت می فرماید: «وقتی نامه ی پدرم به دستم رسید، خدمت آقای قاضی (ره) رسیدم و نامه را به ایشان نشان دادم، ایشان فرمودند: شما مقلد چه کسی هستید؟ گفتم: من مقلّد آیت الله سیّد ابوالحسن اصفهانی (ره) هستم. ایشان فرمودند: باید بروی از مرجع تقلیدتان بپرسید. من نزد آقا سیّد ابوالحسن اصفهانی (ره) رفتم و از ایشان کسب تکلیف کردم، ایشان فرمودند: باید حرف پدرت را اطاعت کنی.»


از آن موقع به بعد آقای بهجت چیزی نمی گویند و در سکوت مطلق فرو می روند و حتی برای خرید، از خادم مدرسه تقاضا می کنند تا این کار را برای ایشان انجام دهد؛ چرا که سخن گفتن از واجبات نیست و کار مباحی می باشد. ایشان گاهی اوقات اجناس مورد نیاز خود را روی کاغذ می نوشتند و به مغازه دار می دادند. ایشان خیلی کم در کوچه و خیابان رفت و آمد می کردند و تمام این کارها به خاطر این بود که می خواستند از یک دستور پدرشان اطاعت کنند. اما خداوند راه را کوتاه می کند چون برای خدا حرف پدر را اطاعت می کند.


دیگر بزرگان نیز نقل می کنند که: «آقای بهجت، بهجت نشد مگر این که عبا را سر می کشیدند و به درس می رفتند و بر می گشتند تا مبادا با کسی برخورد کنند و حرف بزنند؛ چون دستور پدرش این بود.»

خدایا . . .


نمی دونم چرا تو زندگیم هِـی نمیشه :(

رَبِّ اِشـرَح لـی صَـدری ... وَ یَـسِّـر لـی اَمـری
{-47-}

این روزها . . .

این روزها،

وقتی آب خنکی می‌بینی و با گوشه چشمت ردش را دنبال می‌کنی،
زیاد به یادت می‌افتد که بگویی:
"السلام علیک یا ابا عبدالله"…

و به یاد شهید شش ماهه کربلا می‌افتی…
روی دست پدر، تشنه، بی‌تاب…
و با امام زمان در زیارت ناحیه مقدسه زمزمه کنی:
السلام على عبد الله بن الحسین، الطفل الرضیع، المرمى الصریع، المشحط دما، المصعد دمه فى السماء، المذبوح بالسهم فى حجر ابیه، لعن الله رامیه حرملة بن کاهل الاسدى…

آقای خامنه‌ای! بگویید دیگر روضه حضرت قاسم (ع) نخوانند



در یکی از روزهای سال ۱۳۶۲، زمانی آیت الله خامنه‌ای، رییس جمهور وقت، برای شرکت در مراسمی از ساختمان ریاست جمهوری، واقع در خیابان پاستور خارج می‌شد، در مسیر حرکتش تا خودرو، متوجه سر و صدایی شد که از‌‌ همان نزدیکی شنیده می شد...
ادامه نوشته